آیساآیسا، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

من و دخترم

بدون عنوان

صبورانه در انتظار بمان،          هر چیز در زمان خودش رخ می دهد                      باغبان حتی اگر باغش را غرق آب کند،                                 درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند ...
15 بهمن 1390

پایان 8 ماهگی - آیسا با کاراش

جیگملم ،‌هروقت کلاهت رو می خوایم سرت کنیم خودت سرتو میاری جلو تا سرت کنیم واسه قطره آهنت خودت دهنتو باز میکنی تا بریزم ته حلقت که مزشو حس نکنی بای بای میکنی می زنی قدش بوس می کنی قاشق خالی رو میکنی تو بشقاب بعد میکنی دهنت جوراباتو در میاری ادامونو در میاری سعی میکنی راه بری با کمک راحت وایمیستی چهار دست و پا می دوی با صدای آهنگ می رقصی عاشقه حمومی و هرکی میره حموم میری پشت در حموم به در میکوبی داری یاد میگیری از رو مبل از پشت آروم بیای پایین اگه کاری که دوست نداری بکنیم دعوامون میکنی و داد می زنی با ابروهای گره کرده به با بابا به با د دد به به می گی موقعی که حر...
15 بهمن 1390

آیسا آشتی کرد

دختر قشنگم دیشب کلی باهم بازی کردیم و خندیدیم ، شما رو می زاشتم رو مبل خودمم زیر مبل دراز میکشیدم اونوقت جیغ می کشیدی و قل می خوردی خودتو پرت میکردی تو بغلم بعدش لپتو می چسبوندی به صورتمو میخندیدی و دوباره سعی می کردی بری بالای مبل تا قل بخوری و بخندیم کلی کیف کردم و سرحال اومدم ، مرسی گلم که باهام آشتی کردی و با هم بازی کردیم دیشب بابایی رو هم بعد از دو شب دیدیم چون سرما خورده بود و رفته بود خونه مامان بزرگ اینا خداروشکر خوب شده بود بابایی می گفت تو این دو شب که ندیدتت خوشگل تر شدی عزیزکم راستی بغله بابایی هم نمی رفتی، حسابی لوس شدی و بلدی چه جوری خودتو تو دله همه جا کنی عشقم دیروز با مامانی رفته بودی خونه خاله مر...
11 بهمن 1390

بی محلی

دخمله قشنگم از دیشب دیگه بغلم نمی یای فقط بغله مامان بزرگی ، نمی دونم چی شده اما مامانی میگه شما چون داری دندون در میاری بهونه می گیری اما منکه از چهارشنبه همش باهات بودم و فقط شنبه تا عصری پیشه مامانی بودی اما حالا یه لحظه هم حاظر نیستی از مامانی دور باشی و بغل من نمی یای دلم تنگ شده واسه چلوندنت نفـــــــــــــــــــــــــــــــسم ...
9 بهمن 1390

خبرای جدید هفته آخر 8 ماهگی آیسا جونم

عزیزه دلم مامانی یه هفته تاخیر داشت ، ببخشید چون یه هفته واقعا شلوغ داشتم و نتونستم از لحظات با هم بودنمون اونجور که باید لذت ببرم و شرینکاریهاتو بنویسم خبرای جدید اینکه شما داری دندون در میاری و مامان بزرگ مهربون براتون یه آش دندونی خیلی خیلی خوشمزه درست کرد ، البته هنوز در نیاوردی فقط لثه هات ورم کرده و خیلی نا آرومی جیگملم داری بزرگ میشی و من از این لذت میبرم ، خیلی دوست دارم الان دیگه قشنگ چهار دست و پا راه میری اما بیشتر دوست داری پاشی چون خیلی سعی می کنی رو پاهات وایسی تازشم اگه به یه جا تکیه بدی قشنگ می تونی وایسی قربون چشای قشنگت برم که هر وقت می خوای باهام حرف بزنی تو چشام زل می زنی و حرف می زنی و اگه نگات نکنم نارا...
8 بهمن 1390
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به من و دخترم می باشد